تبليغاتX
 ىکی هست که ...!
 

دلتنگی ها ...

سلام و ...

 دلتنگی های آدمی را
باد  ترانه ای  می خواند
رویاهایش را
آسمان پرستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی  برفی
به اشکی نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان  ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
درین سکوت حقیقت ما نهفته است
حقيقت تو
ومن.
برای تو  و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان ببیند
گوشی
که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
براي تو و خويش روحي
كه اين همه را
درخودگيردوبپذيرد
وزباني كه درصداقت خود
ما راازخاموشي خويش
بيرون كشد
وبگذارد
ازآن چيزهاكه دربندمان كشيده است سخن بگوییم.

گاه
آنچه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاری است
زیرا تنها حقیقت است
که رهایی می بخشد ...

....

مارگوت بیکل

ترجمه احمد شاملو

خدا نگهدار و ...


 

نوشته شده توسط جابر رزاقی در 88/04/10 ساعت 22:40 موضوع | لینک ثابت


به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد ...

سلام و ...

...

امروز روز تولدمه.

هیچ هدیه ای نمی تونست اونقدر خوشحال کننده باشه برای من جز اینکه دیروز و امروز رو در زادگاهم و در دامان کوه بسر ببرم.

و خدا را شکر ..

فقط در این دو روز تو کوه و جنگل و مراتع دور زدم و آویشن چیدم و لذت بردم.

و بیشترین لذت رو از خاطراتی بردم که در هر لحظه به خاطر آوردم.

...

... (چه سخت است که انسان چیزی برای ایجاد حس افتخار در خود، نداشته باشد.)

...

چقدر زود میگذره روزها مون و هفته هامون و سال هامون..

تا یه چشم به هم میزنیم انگار یه دنیا عقبیم..

تازه! هواسمون نیست که این همه دویدن و دویدن نتیجه ای جز نفهمیدن زندگی نداره.

یه دوستی تو مطلب قبلی ازم پرسید سرم خیلی شلوغه که آپ نمیکنم؟...

خواستم به این دوست عزیز عرض کنم سرم قبل از اینها خیلی شلوغتر بود اما باعث نمی شد وبلاگم رو حداقل ماهی یه بار آپ نکنم..

راستش از وقتی روز ۳۰ اسفند مطلب قبلی رو نوشتم احساس می کنم انگار چیز جدیدی.. حس جدیدی و .. در من بوجود نمیاد که بخوام ثبتش کنم تو این وبلاگ.

البته این شرایط تقریبا از دیماه ۸۶ تا مرداد ۸۷ هم بوده.

کمرود خطیرکوه: ۱/۳/۸۸

قله قدمگاه: کمرود خطیرکوه ۱/۳/۸۸

 


 

نوشته شده توسط جابر رزاقی در 88/03/01 ساعت 15:41 موضوع | لینک ثابت


سلام و... خدا حافظ...

سلام و ..

...

و خدا حافظ هر چی که گذشت.

...

تقریبا ۱ ساعت مونده به سال تحویل و من تو شرکت نشستم و فقط دارم فکر میکنم..

نه فقط به سالی که گذشت ..

....

سال ۸۷ با همه ی فراز و نشیب هاش گذشت و فکر میکنم یکی از سالهایی بود که تو زندگیم از دست دادم.

یعنی یک سال پَر.

نمی دونم چرا از صبح دلم گرفته..

دلتنگی نیست ..

دلگرفتگی واژه قشنگتریه واسه این حسم.

اصلا دلم نمیخواد سال عوض بشه..

حس خوبی ندارم.

دلم می خواد تاریخ سر ساعت سه و نوزده دقیقه استُپ بخوره.

و جهان از حرکت وایسه و ...

و دیگه سلامی نباشه.

چقدر دلم میخواد تنها باشم و برم یه جای خلوت و دور مثل یه جنگل یا بالای یه قله  و فقط گریه کنم.

چقدر دلم تنگ شده واسه خودم...

اما چه میشه کرد؟

از ماست که بر ماست.۱

...

سلام سال جدید ...

خدا نگهدار و ...

====================

۱-

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکن

و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم

 از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

 مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

می​کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

 بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه

تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم

 خورده​ام تیر فلک باده بده تا سرمست

عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم

 جرعه جام بر این تخت روان افشانم

غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

 حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا

من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

رودبار خطیرکوه -بهار 87


 

نوشته شده توسط جابر رزاقی در 87/12/30 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت


آیا تو به خدا ایمان داری ...؟

سلام و ...

تو کنار دیوار ندبه ایستاده ای

و فکر میکنی که خدا ...

خدای موسی ...

خدای توست

فقط...

و این بهانه ایست

برای تو ...

و برای کشته شدن من!

و من ...

برای نان

برای سرزمین خودم

و برای

خدای خودم..!

تو را و خودم را ...

با بمبی بر کمر...

.........!!!

اما ...

صدایی می آید

آیا تو به خدا ایمان داری...؟!!!

خدا؟

خدای تو؟

خدای من؟

من نگاه میکنم...

و تو میکشی ...

... من میکشم

 و تو انتقام ...؟!!!

شاید خدای من، برای تو بهانه ایست

و خدای تو برای من ....

یکصد و بیست و چهار هزار

پیا م آور ...

آمدند که بگویند ...؟

خدا یکی ست ...!

اما ...

من تو را میکشم و تو مرا ...

که بگوئیم ...

خدا فقط خدای من ...

خدا فقط خدای من ...

خدا فقط  من....!!!!!!!

خدا فقط من ؟

خدا فقط خدای من ؟

نمی دانم

تنها چیزی که اینجا از قلم می افتد خداست .

و خدا بهانه ایست برای تو و من

که ....

 وکسی نیست که  از خود بپرسد:

آیا تو به خدا ایمان داری ؟ !

...

خدا نگهدار و ...


 

نوشته شده توسط جابر رزاقی در 87/10/14 ساعت 12:59 موضوع | لینک ثابت


نشانه ای در سرزمین پیامبران ...

سلام و ...

نشانه ای در سرزمین پیامبران ....

http://mohandes.persiangig.com/Ayat%5B1%5D.swf

 


 

نوشته شده توسط جابر رزاقی در 87/10/13 ساعت 20:34 موضوع | لینک ثابت


امروزم گذشت و ...

سلام و ...

امروز عید بود..

دیروزم عید بود ...

....

راستی چقدر از این عیدا رو پشت سر گذاشتیم و گفتیم:

خدا جون !...

..از فردا شروع می کنم..

اما باز ...

همون آش و همون کاسه....

....

.......... خدای من!

تو چقدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.

...... تو که اینقدر دلسوز منی! .....

...... خدایا تو کِی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟

تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟

تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟

...... کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.

کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.

بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.

و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.

...... خدای من!

 ...

فرازی از دعای عرفه...

خدا نگهدار


 

نوشته شده توسط جابر رزاقی در 87/09/19 ساعت 23:35 موضوع | لینک ثابت


قشنگتر از هر چیز ...

سلام و ...

همیشه باید بهانه ای باشد که گریه کنی ...

وقتی  دلت گرفته باشد!

چه بهانه ای قشنگ تر از پائیز؟

...

راستی؟ ...

تو این همه قشنگی که خدا آفریده...

 قشنگتر از پائیز کی دیده؟

 ...

 


 

نوشته شده توسط جابر رزاقی در 87/08/21 ساعت 20:51 موضوع | لینک ثابت


یک عاشقانه آرام ...

....   روزگاری ست - چه بد!- که دیگر کلام عاشقانه، دلیل عشق نیست، و آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن.

خلوص، حالیا قصه یی ست فرسوده و عشق را تنها - شاید- طبیبانی هرزه در دکان هایشان، به شنیع ترین شکل ممکن، تجربه کنند.

...

در روزگار ما، کسانی را می بینی مغموم، پریشان،زلف آشفته، خوی کرده، بیکاره، سر در گریبان، با چشمانی خمار، عین عین عاشقان قدیمیِ قصه ها- بی آنکه عطرِ عشق را، یک بار، از دور هم استشمام کرده باشند.

عسل! نامه های عاشقانه ی پر شور نوشتن، از متداول ترین بازی های مبتذلِ عصر ما شده است. چرا که عشق را محک نمی توان زد، و هیچ معیاری در کار نیست.

عشق، آنگاه که به واژه تبدیل شد، و به نگاه، و به آواز، و به نامه، و به اشک، و به شعر، و در بسته بندی های کاملاً متشابه به مشتریان تشنه، عرضه شد، در هر بازارِ غیر مُسقفی هم می توان آن را خرید و به معشوق، هدیه کرد. و همین عشق را تحقیر کرده است.

عزیز من!

تولید انبوه، راه را، مدتهاست که بر نامکرر بودنِ عشق بسته است.

خوفناک است عسل! اما حتی به قلب هم آموخته اند که به تپیدن های عاشقانه تظاهر کند. خوفناک است عسل!   

...

 -------------------------------------------------------------------------

نادر ابراهیمی ( یک عاشقانه آرام) نشر روزبهان چاپ یازدهم صفحه 72


 

نوشته شده توسط جابر رزاقی در 87/05/29 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت


مرا تو بی سببی نیستی ...

سلام و ...

...

تنها آنکه بزرگترین جا را به خود اختصاص نمی دهد از شادی لبخند بهره می تواند داشت ..

آنکه جای کافی برای دیگران دارد..

صمیمانه تر می تواند

با دیگران بخندد..

با دیگران بگرید..!

... 

 


 

نوشته شده توسط جابر رزاقی در 86/10/08 ساعت 0:51 موضوع | لینک ثابت


درد من ...

سلام و ...

درد های من جامه نیستند

                            تا ز تن درآورم

چامه و چکامه نیستند

تابه رشته سخن درآورم

نعره نیستند

             تا ز  نای جان برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

                               درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی  دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

                              زخم خورده است

درد های پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

دفتر مرا

دست درد میزند ورق

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

ازچه حرف می زنم؟

درد،حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم

 

 استاد قیصر امین پور ...

روحش شاد.


 

نوشته شده توسط جابر رزاقی در 86/08/09 ساعت 18:11 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting